تبليغاتX
پیاده نظام

پیاده نظام

دارم برای نوشتم آماده میشم !

رازمن!



 

 



«لازم نيست اين قدر خودت را بگيري، واتسون.»
«متأسفم، هولمز، فقط فکر مي کنم عاقبت مغلوب شده اي. هرگز نمي تواني راز اين جنايت را کشف کني.»
هولمز ايستاد و با دسته پيپش به نشانه تأکيد اشاره کرد.
«متأسفانه اشتباه مي کني. من مي دانم چه کسي خانم وورتينکتون را به قتل رسانده.»
«فوق العاده است! بدون هيچ شاهدي! بدون سرنخي! چه کسي اين کار را کرده؟»
«من»
تام فورد/ ترجمه گيتا گرکاني

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم آذر 1388ساعت 6:16  توسط zibagod-ز-سین-تقی زاده   | 

عیدی

     میگویند:

    اگر میخواهید در ذهن کسی  زنده بمانید به او بدی کنید و..

   اگر میخواهید در دل کسی  زنده بمانید به او خوبی کنید کنید ...

پ.ن:پشت یه کا میون نوشته بودن :خدایا نظر تو برنگرده!

     منتظر عیدی شما هستم .

+ نوشته شده در  جمعه ششم آذر 1388ساعت 7:23  توسط zibagod-ز-سین-تقی زاده   | 

علی کردان

*دیروز خبر دار شدم

*از چند روز پیش میدونستم مریضه وبستری !

*امروز دوباره یاد نوستالوزیکهایم رفتم !

***یادم اومد چه همه مطلبی که درباره علی کران (مرحوم علی کردان !!)ننوشتم

*دست جفا کار مافوق نشکنه ودرد هم نکنه که خیلی هاشو خوند وچاپ نکرد ...!

*چاپ نکرد چون من نوشته بودمش !ممکن بود با اینجور نوشته ها زوایای دیگری کشف بشه که دیگران نداشتند و ......!

*از خبر مرگ علی کردان انصافا ناراحت شدم به چند دلیل ...!

۱-چند دفعه توی صفحه منطقه آزاد(ی که بنیانگذارش خودم بودم واز کرده خود سخت پشیمان گشته واز خدای عز وجل درخواست عفو دارم !)درباره مدرک جعلی آقای کردان نوشتم .....گفتم که غلط کردم !

۲-غلط کردم در این زمینه که وقتی روزنامه مذکور از بیان واقعیت حتی در لفافه ای بنام طنز هم معذوز بود من ......من به دنبال اصلاح چه چیزی بودم !؟......بنده خدایی میگفت :ما رفتیم جنگ تا دین خدا را نجات دهیم !....گفتم :وای به حال خدا وقتی امثال توووووووو بجات بخشش باشن !بعدشم مگه خدا خودش توی قران نگفته که خودش از دینش حفاظت لازمه رو داره پس این غلطای اضافی چیه ؟!

 *از بحث مرحوم كردان خارج نشيم ......

۳-همون موقعا كه من داشتم فرت وفرت براي مرحوم كردان مطلب طنز مينوشتم تا شايد به اين طريق خيري به بشريت رسونده باشم يك نازنيني حرف قشنگي زد :گفت :كردان با ابن كار جسورانه اش نشون داد كه دوره مدرك ومدرك بازي هر چقدر هم دوره پر رونقي باشه اما بازهم حرف اول را زرنگي وهوش ميزنه ...!

*****مطمئنم يه جاهايي از جمله ايراد فلسفي داره اما ما كه فلاسفه نيستيم يا لااقل در حال حاضر هنوز اسممون توي ليست فلاسفه قرار نداره (دوسال ديگه كه هست !)...پس هر چي فهميدين ونفهميديم بزارين پاي دوستاي فلاسفه من !

*من شخصا از جسارت وشجاعت كردان خوشم ميامد اما از احمدي نژاد ناراحت بودم ودقيقا به همين لحاظ مطالبم سانسور شديدي داشت كه ميخواستم بگويم :قانون گريزي تا كجا .....!عيب بزرگي است كه بدست خودمان قانوني را وضع كنيم وبعد هر جا كه به نفعمان نبود بيخيالش شويم ....

(اون خدا بيامرز كه دستش از دنيا كوتاه كوتاهه ولي من وشما كه ميتونيم با يه فاتحه جانانه خوشحالش كنيم ...پس ياللا...)

******اگه مرحوم كردان زنده بود حتما از من بخاطر ......خوشش ميومد (جاي خالي را كلمات مناسب پر كنيد )   

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم آذر 1388ساعت 6:22  توسط zibagod-ز-سین-تقی زاده   | 

فکر میکردم....

                   قبلن فکر میکردم خیلی سخت باشه !

                   ولی امروز که تمرین کردم دیدم .....

                   (فراموش کردن تو !)خیلی هم راحته ...!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388ساعت 3:38  توسط zibagod-ز-سین-تقی زاده   | 

      اول شما را نادیده میگیرن

     بعد به شما می خندن

     بعد با شما مبارزه می کنن

     بعد شما پیروز می شوید !

      گاندی!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388ساعت 11:16  توسط zibagod-ز-سین-تقی زاده   | 

دست به یکی ....

دست به يكي .....يكي به دست !

قرعه بنامش افتاده بود و اسمش رفته توي لست اعزامياي عمره !ولي اون كه پولي نداشت بجاش يه شوهر مريض واز كار افتاده ،يه پدر ومادر بازنشسته ،يه پسر تازه دانشگاه رفته با كلي قسط ... داشت !

حالا شما بفرماييد مكه رفتنش چي بود ؟چرا بايد اسم همون كه نداره ونميتونه در بياد ؟!!

بعضيا اينطوري نيگاه كردن ،بعضيا اونطوري ....!!يكي از همه عاقل تر پيشنهاد كرد (دست به يكي كنيم )!!!ما هم دست به يكي كرديم وهر كي هر چي تونست گذاشت وسط تا اين همكار به آرزوش برسه وبره و مكه رو قبل از ما ببينه ..كه رفت !

هم زن بود وهم خيلي چاق واز همه بدتر اينكه اوني كه زده بود در رفته بود ...ما بوديم ويه جنازه روي دستمون !

رسونديمش بيمارستان وخونوادش پيداشدن و پليس اومد و  .....معلوم شد غلط اضافي كرده وخواسته خودكشي كنه !

خوشبختانه دوا ودرمونش طول نكشيد ولي نياز به تيمارداري داشت كه براي اينكار چند جا برديمش ودست آخر سپرديمش دست آدمايي كه ميدونستيم اينكارن !!!اونا هم دست به يكي كردن و ....!

تازه وارد جمعمون شده بود واز هيچي خبر نداشت .نميدونست اين خراب شده ديدوارش موشاي زبلي داره ،نميدونست اينجا جاي هركي از دربياد تو نيست ؛نميدونست كه بدون پرداخت يه مبلغايي نميتونه دوام بياره و مثل من نشه (آخه من حق الرئيس نميدم )؛نميدونست كه ....

خدا خيرشون بده بچه ها رو دست به يكي كردن چون تازه وارد هموني بود كه ميخواستن !

من بايكوت شدم ودر بي خبري تموم فهميدم كه تازه وارد جاي منو حسابي گرفته !!بعد فهميدم دست به يكي كردن  كه من نباشم !

چرا نباشم ؟

واااااا ي  من چقدر بزرگ بودم كه براي برداشتنم همه باهم دست به يكي كردن !!

بزرگوارانه كشيدم كنار تا تازه وارد هم مثل من  بزرگ بشه !البته اگه از سن رشدش چيزي باقي مونده باشه

نکات قابل توجه :خاطرات خراسا ن محاله یادم بره     اونهمه دروغ ودغل محاله یادم بره !

               گرم یاد آوری یانه من از یادت نمی کاهم

           عباس اقا حالش خوب نیست از همه حلالیت می طلبد !

                   صد رحمت برخر ِبر شمرِ ِ َبر ابلیس !

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم آبان 1388ساعت 8:0  توسط zibagod-ز-سین-تقی زاده   | 

ستاره هاتو بردار و....برو !

 

براي مدت كوتاهي همكار بوديم .اينو از ساده لوحي من بدونيد كه به همه چيز نگاه خوشبينانه دارم واصلن دوس ندارم درباره سابقه كسي چيزي بدونم يا اگه دونستم زياد بهش اعتماد نمي كنم چون خودم تجربه دارم كه ممكنه دشمني چيزي پشت سرش حرف زده باشه يا توطئه اي در كار باشه !

مدتي گذشت تا اينكه فهميدم ديگه با من همكار نيست ورفته يه جاي ديگه البته ناگفته نمونه كه فرستاده بودنش خونه ولي اون از خونه اش رفته بود يه جاي ديگه !!!

بعد من بهش زنگ زدم حالشوپرسيدم .گفت خيلي خوبه ويه جاي خوب داره كار ميكنه و.....بعد دعوت كرد صبحها كه بيكارم برم پيشش ومنم قبول كردم ورفتم .

محيط جديد بود وآدماش همه جديد بودن و تازه كار با رفتاراي يه كم اونطوري !

اين دوست ما هم كه سابقه اش دوماه از من بيشتر بود بد جوري دور برداشته بود !!!اصلن انگار نه انگار كه دوماه قبل از همونجايي كه من كار ميكردم اخراج شده بوداونم  با اعمال شاقه !!

خلاصه منو برد به گروه خودشون وحسابي برام كلاس گذاشت كه اونجا آدماي بدي بودن ووحشي بودن و تمدن نداشتن ومنو درك نكردن و......بعدشم گفت :ولي خوب شد كه بيرونم كردن آخه اينجا بيشتر به من نياز داشتن واتفاقا خيلي خوب شد كه اومدم اينجا چون حالا براي خودم كسي شده ام وكيا بيايي دارم و .....

از شما چه پنهون ايشون شده بود من كرده بود  دبير سرويس!وخودشم مافوقم بود كه اسمشو الان نميدونم ...!!!!!

با وركنيد تا بحال هيشكي اينقدر به من حال نداده بود!آخه يه نويسنده دوساله كار و كي ميكنه دبير سرويس !!!

توي پرانتز خودم جواب ميدم :فقط يك احمق !!

روزاي اول خيلي خوب بود وچون با آدماي كاربلد وخبره كار كرده بودم براي همين حسابي به مطالب بچه ها حساسي بودم ونميذاشتم به راحتي اشتباه كنن !

همون هفته اول به يمن اون دوست مسئوليت يك صفحه ديگه رو هم به من دادن ..كم كم داشتم معروف ميشدم !!!استاد تيتر كوتاه كردن وماكت صفحه وانتخاب عكس بودم !

توي كارم هم حساسيت زيادي داشتم وهم جديت وهم سرعت تا اونجا كه كار صفحه ارايي از 5و6بعد از ظهراومده بود به 2و3بعد از ظهر !!

كم كم حسادتهاي دوست من شروع شد اولش كه باور نمي كرد من از خودش كه رئيسم بود سرتر باشم وبعدشم من آدمي نبودم اون فكر ميكرد !

براي اينكه گربه رو دم حجله بكشه (يعني عمدا)جلوي بچه ها و خبرنگاراي گروه دستور ميداد شماره يكي رو براش بگيرم (كاري كه فقط براي پدر يا مادرم ميكنم !)

يا اينكه دوس داشت بفرسته براش چايي ببرم !

اين جور اخلاقا زماني پيدا شدن كه تقريبا پانزه شانزده روز از رفتم به اونجا ميگذشت .....كم كم مسئوليتايي رو كه خودش بهم داده بودو ازم گرفت وخودش ميرفت صفحه آرايي وخودش مطالب بچه ها رو ويرايش ميكرد و....خبرنگارا و بچه هاي گروه تازه داشتن با من مچ مي شدن وميديدم كه بهم اعتماد مي كردن وخودشون داوطلبانه مطالبشونو ميدادن من بخونم و اشكالاشو بگم و....ولي درست همون موقع من تصميم گرفتم داوطلبانه خودم بكشم برون !

روز خداحافظي دوتا صفحه اي رو كه بايد تا ساعت 4بعداز ظهر آماده ميكردم ساعت 12و45دقيقه آماده كردم وپرينتشو گذاشتم روي ميز همون دوست وهمكار سابقم وخدا حافظي كردم و.....

تقريبا همه شوكه شده بودن بخصوص همون دوستم چون همه جوره داشت خودشو ميزد وهمون جا كلي وعده ووعيد داد .....ميگفت ميدونم اينجا براي تو  پله هم حساب نمي شده .ميدونم داري خودتو راضي نشون ميدي ولي ته دلت راضي نيست .ميدونم ......

من گوشم بدهكار نبود كه نبود فقط آخرين جمله رو مثل توي فيلما بهش گفتم وزدم بيرون .

اون جمله اين بود :تو بيشتر از اينكه به يه دبير صفحه كار بلد و مخلص نياز داشته باشي به يك منشي احتياج داري وبه يك سري آدمهاي چيز نديده وجا نرفته و غير حرفه اي كه بلد نباشن به تنهايي گليم خودشو نو از آب بيرون بكشن !تو فط با اينجور آدما ميتوني كار كني .پس خدا حافظ !

شايد باورتون نشه اما 4روز بعد از رفتن من بچه ها زنگ زدن وگفتن :سردبير عذرشو خواسته  (يعني از اونجا هم اخراجش كردن !)

بعد از اون ديگه هيچ ارتباط ديداري وشنيدار ديگه اي باهم نداشتيم فقط خواستم اگه ديدينش خبر سلامتي منو بهش بدين وبگين :سرهنگ بازي با تموم ستاره هايي كه داشت تموم شد وحالا بهتره مثل يك سرباز خوب بره سر پستش و تا طي نكردن كامل مدارج علمي و عملي با بهترين نمره هاي ممكن اصلن هوس سرهنگ بازي هم نكنه چونكه اين كوچه ديوارش كجه وبراي سلامتي آدم خطرناكه حسن !!!!!

*نكته خيلي اخلاقي :

             من آن مورم كه در پايم بمالند      

             نه آن زنبورم كه از دستم بنالند     

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت 9:9  توسط zibagod-ز-سین-تقی زاده   | 

....سلام آقای خوبم !

..چه خوبه که هر وقت از هر چی دلم گرفت ُ

هر وقت هر جا بودم ....هر وقت که موقعیت بود یا نبود ....صورتمو به طرف تو میگیرم و تمام قد خم میشم ومیگم :سلام آقا ی خوبم ..!

بزرگترین خوشبختی تمام زندگی ام از گذشته تا حالا اینه که امام رضا ضامن زندگی من شد و کاری کرد که بیام مشهد و بشم مجاور خودش (نه یک مشهدی !)

چند ین سال پیش همسرم در یک مناقصه بزرگ برنده شد و داشتیم میرفتیم اون شهر که قرار دادشو با اون اداره بنویسه که یه دفعه وسط راه (بعد از سه راهی کاشمر ) حال ماشینمون بهم خورد اونم کجا درست وسط مهنه!

زدیم کنار جاده و با اینکه جمعه بود وهمه مغازه های کنار جاده تعطیل بودن ، ولی اولین کسی که بالای سرمون حاضر شد مرد نسبتا جوانی بود بنام عباس آقا که بهش میگفتن عباس چکش !

از قضای روزگار این آقای عباس چکش معروفترین تعمیر کار اون منطقه یعنی مهنه تربت حیدریه بود که تعمیر گاهش همونجا بود ولی تعطیل بود وعباس آقا داشته با همسر وفرزندان و مادر خانمش همینجوری اون طرفا گردش میکرده که ما رسیدیم و.....

خلاصه مشکل ماشین جدی تر از این حرفا بود باید از تربت براش چند قطعه می آوردن که عباس آقا زحمت کشید وبه برادر خانومش سفارش کرد از تربت اوردنش و.....

مرد خیلی مهربان وسخاوتمندی بود وعادت داشت که زائران ومسافران در راه مانده زیادی رو شب ببره خونش و ماشینشونو تعمیر کنه و....خلاصه شبوهمونجا  موندیم ولی عباس آقا حسابی کار کرد.

همسر ومادر زن خوبی هم داشت واقعا مهمان نواز و دوست داشتنی بودن .

عباس آقا دوتا پسر داشت بنامهای جمشید و امیر حسین !

امیر حسین سالم وسر حال بود اما جمشید با اینکه 7سالش بود ولی کمی مشکل داشت ونمی تونست به خوبی حرف بزنه ومنظورشو تفهیم کنه برای همین عصبی بود و مرتب پرخاش میکرد بخصوص در مورد بچه های کوچکتر ...

 روزبعد قبل از ظهر ماشین درست شد وراه افتادیم تا اینکه چند روزبعد که رفتیم حرم امام رضا ،یه دفعه از عباس چکش وهمسر و پسرش جمشید یادم اومد .

برای پدر ومادرچیزی  دردناک تر از ناخوشی فرزند وجود نداره ومن به وضوح میدیدم این نگاه پریشان وناامیدی همسر عباس آقا رو که برای پسرش جمشید (مرضیه بهش میگفت شمشیر!) چقدر دلواپس بود وبا اینکه دکترا گفته بودن خوب میشه اما مثل اینکه خودشم داشت خودشو دلداری میداد !

حرم خلوت بود و میشد جلو رفت وضریحو چسبید و....منم جلو رفتم و پنجره ضریحوتوی دستم  گرفتم .....مثل اینکه حرم آقا نقطه صفره !نقطه صفر غمها وشادی ها !مثل اینکه زمان از نفس می افته وصدای نفس و قلب آدما ست که ادامه داره !

واقعا این حسو داشتم که مستجاب شدن دعامو باور کنم و این بار جمشید به ذهنم گره خورده بود که حس میکردم باید از دعای خودم بگذرم وفقط برای جمشید دعا کنم .....بعضی وقتا لازمه آدم معامله کنه ،معامله کردن با امام رضا خیلی حال داد خیلی خیلی ...!

به نظر من هر کی میره زیارت امام رضا یک دعای مستجاب شده پیش آقا داره مثل پول عیدی !

اون دعای مستجاب شده خودمو با دعا برای سلامتی جمشید عوض کردم ....دوروز بعد مناقصه همسرم با اون شرکت که میتونست زندگی مارو از نظر مالی تکان اساسی بده بهم خورد ......در مورد سلامتی جمشید اطلاعی ندارم اما در درست شدنش هم هیچ شکی هم ندارم !

.....اینو گفتم پیش زمینه باشه برای یکی دیگه از اونایی که همیشه توی حرم یادشون می افتم وبراشون دعا میکنم از جمله همکارای سابقم هستن که هر چند چیزی جز دغل ودروغ ونیرنگ ازشون ندیدم اما نمیدونم چرا همیشه دعا شون میکنم (اینم از تاثیرات نقطه صفر بودن حرم آقاست !)

دختری رو میشناختم که سالها بود خواستگاراشو بی خود وجهت رد میکرد تا اینکه کفر نعمت کار خودشو کرد و سالهای سال تنها موند و35ساله شد و ترشید ....!

شنیده بودم کم کمک مریضم شده وداره خودشو اذیت میکنه ،نه اینکه دلم بحالش سوخته باشه اما کلا آدمی هستم که شنیدن اینجور خبرا ناراحت میشم !

این دختر خانوم ترشیده که خیلی کم دیده بودمشو هیچ تاثیری در زندگی وکار من نداره هم برای مدتی چسبیده بود به ذهن منبسط شده من ،وقتی میرفتم توی حرم !مثل اینکه کسی سفارششو کرده باشه می پرید وسط ذهن وذکرم وول کنم نبود  !

اونم یکی از دعا های مستجاب شده من بود وخودم خبر نداشتم چون یکروز که از حرم  بیرون اومدم توی راه یادم اومد که اون دختره رو  از قلم انداختم وبراش دعا نکردم ،برای همین خیلی ناراحت شدم اما همون روز بطور اتفاقی با یکی از فامیل وابسته به اون دختر برخورد کردم وحالشو پرسیدم ودر کمال ناباوری شنیدم که چند روز قبل بالاخره ازدواج میکنه و.....!

با اینکه یک هفته از 8|8|88گذشته ولی یادآوری این موضوعات نباید مقید به تاریخ مناسبت باشه .

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت 7:5  توسط zibagod-ز-سین-تقی زاده   | 

تبعید در بعد از ظهر

.توی چند روز قبل همه چیز خیلی عالی بود بعد از مدتها انتظار ورک شاپ تصویرگری با حضور گرم وصمیمی عده ای از بچه ها به یمن تولد امام رضا سر گرفت وخانم شیلا خزانه داری هم اومد وتا دوروز بعدشم ادامه داشت

 اما قسمت جالب ماجرا مربوط بود به جایزه ای که اعطا شد ...!

صاحب انتشارات که ادم صاحب ذوقی بنظر می اومد قول داد به مناسبت تولد امام رضا به ۸تا از آثار برتر علاوه بر جایزه نقدی وخیلی خوبش (سسسسکه)یه جایزه ویژه هم بده واونم سفارش کار برای همون هشت نفر برگزیده است !

یعنی ایشالله ایشالله داریم قاتی تصویرگرا میشیم !(چشم حسودامون کور اگه اینجا هم به قدوم یکی از اون بد قدما مزین نشه )!

من آدمای بد خواه زیادی میشناسم که تصمیم دارم خاطراتشون تعریف کنم وبصورت یک کتاب دربیارم !این فکر از زمانی افتاد توی سرک که داشتم قصه دلگیری خودمو از روزنامه ای که توش کار میکردم برای یکی از آدمای خوش نام تعریف میکردم وایشون فکی تبدیل کردنش به کتابو انداخت وسط ذهنم و....

.. ..قصه از اونجایی شروع میشه که .....توی یکی از روزای تابستون خدا پای من به یه جایی باز میشه که خدا نصیب گرگ بیابون نکنه !

یه جایی که مثلا دفتر یه روزنامه بود !میدونم دفتر روزنامه جای بدی نیست واجالتا تا اینجای قصه نباید بد باشه اما بد ماجرا اونایی هستن که بعدا میشن همکارای من وقصه هایی که من با اونا داشتم !

توی این ماجرا واز شانس خوب یا بد من یکی از صفحه ها همچین بفهمی نفهمی صاحب نداشت وبازم از شانس من یکی از مسئولین روزنامه که ادم متفاوت وفوق العاده ای بود تو ی اون روز واون ساعت اونجا بود ودوروز بعد رفت و.....!

براتون خواهم گفت از کوتاهی فکر وشخصیت آدمایی که از نوک دماغشون جلوتر و نمی بینن !آدمایی که دست به یکی کردن وبا همه اختلافاتی که داشتن همدستی کردن همت کردن و ...خلاصه با هر پاپوش جور وناجوری که می شددرست کرد ن وبا هاش مخ یکی دیگه رو که رئیستر  بود رو میزنن و...این مخ زنی ادامه پیدا میکنه تا جایی که شخصیت وحریم شما تحت تاثیر قرار بگیره وشما رو مجبور کنه یواشگی غزل خدا حافظی رو بخونین و..بای بای !

بعضیا مثل لاش خور می مونن !همون موجودی که از سایه شیر هم میترسه اما همیشه منتظره تا شیره یه چیزیش بشه و..اونوقته که اولین موجودی که سر جنازش حاضر میشه همون لاش خوره !

از امشب کارم شروع شده چون قول موافق ناشر را هم گرفتم !!!

به روزهای خوب سلام !

دارم خاطرات خودمکو مینویسم ..از همون لحظه ورودم به اون دفتر لعنتی و تمام خاطراتم در اون شهر نفرین شده که درهمه ۶سال زندگی اجباریم توی اون شهر مثل یک تبعیدی تنها بودم ...خاطرات آن زن شیطان صفت وان مردهای ....!

 

+ نوشته شده در  شنبه نهم آبان 1388ساعت 23:21  توسط zibagod-ز-سین-تقی زاده   | 

آغازی دوباره

+ نوشته شده در  شنبه نهم آبان 1388ساعت 22:50  توسط zibagod-ز-سین-تقی زاده   | 

آغازی دوباره

+ نوشته شده در  شنبه نهم آبان 1388ساعت 22:50  توسط zibagod-ز-سین-تقی زاده   | 

بهشت بنفش !

جایی هست در زمین ،جایی در دور دستها ،دشتی به وسعت بیکران بهشت که صبحهایش بنفش نفس میکشد !

سرزمین سبزها ،سرخها ،زردها ...!

سرزمینی سبز ازسخاوتها .

سرخ از زعفران نابی که در سحرگاهان به دنیا می آید و..

زرد از زردی خزان روزگاری که بر او می گذرد ...!!!

با من برای چند لحظه به جایی بیایید که در آن گل آرزوهای دخترکان گیسو کمند ،صبحها قبل از بیداری خورشید می روید !

جایی که در آن زعفرانی است لب خوبرویانش و

ارغوانی است نگاه خواب پریده مردمانش !

با من به سرزمین زر خیز قاینات بیایید جایی که دل وریشه واندیشه اش ناب واصیل و کثیر است .

در آنجا پاییز طور دیگری است .....هم سرد از غم آبانماه هم گرم از یکی شدن دلها ودستها ...

صبح ها که هنوز گل خورشید نروییده ،مرد ها بیدارترند وزنها آماده تر !کوچکترها هم می آیند وهمگی گل می چینند گل زعفران را .....ارزشمند ترین گل دنیا را !

در قاینات دوبار بهار می شود یکبار موسم  نوروز وبار دیگر به وقت آبانماه که زمینش دوباره در دامنش گل می گذارد و بنفش می روید وزعفرانی ناب تر از زر می بخشد !

روزهای سرد آبانماه که هوا ناجوانمردانه سرد است دشت وسیع وپر برکت قاینات گرم می شود از حضور پر خاطره مردمی که  زعفران می گیرند از زمین .

زمین پر سخاوت قاینات که قرنهاست گل ارزشمند زعفران را به دنیا می آورد در همچین روزهایی پر از هیاهوی خرم مردمی است که گرمند از گرمای هستی بخش زعفرانی که دنیا به خودندیده است ...!

یادم آمد ازآبانماه  سه سال پیش که بهموراه دوتا از همکارانم در روزنامه خراسان برای شرکت در جشنواره زعفران به قاین رفتیم وحسابی خوش گذشت بخصوص برای من اولین تجربه ای بود که بسیار مفید وارزشمن بود .

 هر چند من بعنوان عکاس شرکت میکردم اما مطالب داغ و زود به زود من بود که چند دفعه تیتر شد یا آن عکسی که از اختتامیه گرفته بودم وبا اینکه لنز دوربینم ایراد داشت آنهم به مدد ولطف مسئول تحریریه که هیچوقت خداازش نگذرد !ولی همان عکس شد عکس صفحه اول وکلی هاشیه ساز شد ودست آخر هم باعث شد بعد سه هفته فرماندار قاین را بردارند البته قبلش برام نامه تحدید آمیز نوشت  چاپ شد ومنم جوابیه دادم ولی خب حزبی که ایشون بر سر کار آورده بود تحمل نکرد و ....!

آشنایی با بعضی بزرگان هم خیلی جالب بود که بیادمندنی ترینش دیدار با دکتر کوهستانی ودکتر بوذرجمهری ودکتر بهنیا وهمینطور مجریان تلویزیون آقایان واحدی و انیسی بود !

آقای انیسی آدم خیلی محترم وپر معلوماتی بود که برای شرکت دادن فیلمش در بخش فیلم جشنواره آمده بود قاین و یک مصاحبه هم گرفتم که هیچوقت چاپ نشد ومن تا همیشه شرمنده آقای انیسی خواهم بود چون دیگه توی روزنامه خراسان کار نمی کنم !

امسال وحدود چند هفته قبل با خبر شدم که جشنواره زعفران که حتی دبیر خانه دائمی هم در قاین داشت به شهر دیگری (شهر تازه تاسیس زاوه !!!!)منتقل شده چراکه آمار خیلی درست کشوری نشان داده که این شهر بالاترین تولید زعفران دنیارا دارد نه قاینات !!!

یادم هست توی جشنواره یکی از اساتید دانشگاه فردوسی مشهد بنام خانم دکتر بوذر جمهری تعریف می کرد :سالها پیش که همسرش برای ادامه تحصیل به کشور انگلیس رفته بود ایشان هم به انگلیس سفر میکند ودر مدت اقامتش در آنجا به شهری در غرب انگلیس می روند و متوجه می شوند که درآن شهر کوچک مردم از نماد گل زعفران استفاده میکنند مثلا مهرهایی که بانکها وتجارتخانه ها وحتی مدارس ودانشگاهها  ومردم عادی استفاده میکنند همه شان یک جوری نماد گل زعفران را دارد !

ایشان ازچند نفر که پرس وجو میکند متوجه می شود قرنها پیش کشیشی در آن شر بوده که موفق می شود پیاز زعفران بکارد و از آن گل زعفران بدست آورد وکم کم کشت زعفران یکی از کشت های پر سود مردم می شود که بعد ها به دلایل جوی این امکان از بین می رود اما مردم این شهربه یاد آن روزگار وبرای زنده نگه داشتن شهرتی که شهرشان در زمینه زعفران داشته هنوز هم از نماد گل زعفران استفاده می کنند ...!

حالا باید مقایسه کنیم تفاوتهارا که متاسفانه قسمتی از فرهنگ ما شده است !

شده ایم مثل کلاغی می آید مانند کبک زیبا را برود آنوقت راه رفتن خودش را هم از یاد می برد !

آینقدر آقایان دم ازاسلامی شدن  وتغییر فرهنگ طاغوتی به غیر دادند وآنقدر در زمینه های فرهنگی خوراک جور وناجور به خوردمان دادند که تازه  از این به بعد وامصیبتا می شود وقتی که کوچکترهایمان بزرگ می شوند و اشتباهات مارا بعنوان فرهنگی ناثواب به اجرا در می آورند !

طرح واجرای جشنواره زعفران تجربه نخستی بود که من هنوز مطالعه چندانی روی آن نداشته ام ونمی توانم از حسن وعیبش چیزی بگویم هر چند بی انظباتی هایی مشاهد شد که میتوانست نباشد اما در کل وبه قول دکتر کوهستانی:وقتی  اینقدر کم هزینه می کنند آنهم برای یک جشنواره ملی ومنطقه ای نباید توقع چندانی داشت هر چند میزبان خیلی خوب اغز پس مشکلات برآمده بود و تقریبا همه میهمانان با رضایتمندی کامل به شهرشان برگشتند اما این جشنواره که برای رضایتمندی میهمانان برگزار نمی شد بلکه هدف آن تقویت موقعیت گیاه ارزشمند زعفران بود که بر کسی معلوم نیست چقدر تاثیر گذار بوده است اما چیزی که عیان است چه حتجت به بیان است :وقتی برگذاری چند دور جشنواره زعفران در قاینات باعث این می شود که تولید زعفران کاهش می یابد دیگر جا برای وامصیبتا باز می شود ! !!!

کاش یکی زا آقایان مسئول اگر وجود دارند  ومشکل را گردن دیگری نخواهند انداخت داوطلب شود وجواب دهد !!

+ نوشته شده در  شنبه دوم آبان 1388ساعت 9:30  توسط zibagod-ز-سین-تقی زاده   | 

اندر احوالات tv

 

وبدان وآگاه باش ای پسر که    tv   کالایی بود اجنبی که به اسماه وطنی آلوده گشت و همچون خودروی ملی اصالت یافت و پارافرای پیشرفتها نهاد واز هفت اقلیم وهفت دریا بگذشت واینک به دربا رچا

وزها وسرحدات ایالات متحده ومتقرقه رسیده است!که بیم میرود هرلحظه به تسخیر افکار آن دیار پرداخته وگوی سبقت از هالیودیان نماهای آن ور آبی برباید....پس چنین خواست خداوند روزی رسان که


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه یکم آبان 1388ساعت 13:54  توسط zibagod-ز-سین-تقی زاده   | 

 جاده مرگ 48 کيلومتر کوتاه تر مي شود!
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام مهر 1388ساعت 9:26  توسط zibagod-ز-سین-تقی زاده   | 

اورجینال باشیم !

 

بوی عطر تند و زنانه ای اومد وبعدهم یه خانم جوون وخیلی .....اومد واز کنارم رد شد ورفت !

بوی عطر ش عمیقاجوان پسند بود وتوی تموم کوچه خلوت اول صبح پهن شده بود بطور یکه تا چند دقیقه بعد که اون خانم خیلی ....از کوچه گذشته بود بازم بوی عطرش به پهنای کوچه میومد !

 

مطمئنم عطرش اورجینال بود به این خاطر که دووم داشت !!!

میشه یه حدسایی زد مثلا اینکه شاید این عطر هدیه یکی از بهترین دوستاش باشه !

شاید نامزدش یا دوستش یا مادرش اونو واسه تولدش گرفته باشه !

شاید هیچکدوم نباشه ...!

شاید خودش چند ماه قبل  رفته باشه  کیش  واونو خریده !

شاید از یکی از مغازه های همین شهر خریده شاید یه خرید اینترنتی باشه ....شاید !!!!

اصلا به من چه که  چه جوری این این عطرو بدست آورده اصلا شاید دزدیده باشه ......!وااااا ی دزدی ،چه عمل قبیحی !

حالا شما چیزی به دل نگیرین مهم اینه که اگه به خیالاتمون آزادی بیش از حد بدیم به غلطا که نمی کنه وآدمو تا کجا ها که نمی بره ....!

تخیلات ورویا پردازی تا یه حدودی خوبه ومشاغل زیادی هستند که مستقیم یا غیر مستقیم خوراکشون  تخیلات ورویا پردازی ما ست ،مثلا همین عزیزان دلمون در پلیس جنایی که قسمت بزرگی از کارشون حدس وگمان وتخیلاتی است بر اساس واقعیات میتونه نمود پیدا کنه وحقیقتو کشف کنه .

نویسنده ها وبخصوص رمان نویس ها که اصلا بدون رویا وتخیل نویسنده نمی شن !هر تخیل شما قوی تر باشه امکان موفقیتتون بیشتر میشه !

مثالها زیاده میخوام برگردم به همون عطر اورجینال که بوی با دوامی داشت .....مهم نیست این عطرو از کجا بدست بیاریم مهم اینه که قدرشو بدونیم !

یکی میگفت عطر اورجینال مثل دوست واقعیه !

دوست  خوب هم مثل عطر خوب حضورش همیشگیه !!!!

بعضیا هستن که یهویی میان ویه دفعه هم غیبشون میزنه مثل عطر غلابی!

عطرای غلابی هم مثل دوستای نارفیق وغلابی ،حضورشون یهویی وزود گذره !!

همیشه در انتخاب دوست آدم محتاطی هستم ومعتقدم دوستی که انتخاب میکنم باید همه استاندارهای تعریف شده منو داشته باشه ومتاسفانه چون تجربه های بدی دارم دچار کمی وسواس هم هستم شاید برای همینه که دوستای زیادی ندارم !!

اینم جالبه که بدونید سالهاست فقط از یک نوع عطر استفاده میکنم وهیچ تمایلی به امتحان عطر دیگه ای ندارم !!هر چند برای تنوع هم که شده گاهی دست به تجربه های جدید یا همون تنوع هممیزنم ولی فقط بعضی وقتا ....واگه خوب جواب داد برای همیشه انتخابش میکنم و...

این روزها تنوع جنس خیلی زیاد شده وبازار از جنس قلابی اشباع شده !حالا دیگه واقعا زمونه عوض شده ونمی شه به راحتی اورجینال و غیر اورجینالو از هم تمیز داد ....خدا بهمون رحم کنه !

                      

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت 19:38  توسط zibagod-ز-سین-تقی زاده   | 

برسد به دست خدا

کاش قلم بودم ولای انگشتهایت اسیر نوشتن از دلی که دلتنگ بود .

خوش بحالم اگر قلم تو می شدم وبه نوشتن از دست تو خرسند .

من اگر آن قلم باشم انگشتهایت را بوسه باران میکنم وحسابی خوش خط مینویسم وهر وقت خسته شدم توی جیب پیراهنت مخزیدم وتمام شب را بیدار میماندم وادرس تورا برای هر که تورا بخواهد یا نخواهد می نوشتم ومیفرستادم .....

پس خدایا ...

بگو که من قلم تو باشم ....!

مرسی خدا.....

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم مهر 1388ساعت 2:23  توسط zibagod-ز-سین-تقی زاده   | 

هشتاد سالگی و عشق

 

 

 

وقتی به این شعر منتشر نشده اما بسیار زیبای خانم سیمین بهبهانی رسیدم نتونستم جلوی خودمو بگیرم وگفتم شاید شما هم مثل من ازش خوشتون بیاد .......!

هشتاد سالگی و عشق

  

هشتاد سالگی و عشق؟

 تصدیق كن كه عجیب است:

 حوّای پیر دگر بار

 گرمِ تعارفِ سیب است!

 آبْ سرخ و زلفْ طلایی؛

 زیبا، ولی نه خدایی

 بر چهره رنگم اگر هست،

 آرایش است و فریب است.

 در سینه‏ام دل شیدا

 پَرپَر زنان ز تمنا

 هفتاد ضربه‏ی او را

 گویی دوبار صریب است.

 عشق است و دغدغه‏ی شرم

 تن از دمای هوس گرم

 می‏سوزم از تب و این تب

 فارغ ز لطفِ طبیب است.

 شادا كنار من آن یار

آن مهربانِ وفادار:

 گویی میانِ بهشتم

 تا این كنار نصیب است.

 با بوسه بسته دهانم

 گفتن سخن نتوانم

آتش فكنده به جانم

 این بوسه نیست، لهیب است.

 ی تشنه مانده‏ی عاشق!

یار است و بختِ موافق

 با این شراب گوارا

 دیگر چه جای شكیب است؟

 آدم! بیا به تماشا

 بس كن ز چالش و حاشا:

 هشتاد ساله‏ی حوّا

 با بیست ساله رقیب است...

           

 

 

                                                                            

 

+ نوشته شده در  جمعه سوم مهر 1388ساعت 1:32  توسط zibagod-ز-سین-تقی زاده   | 

( در شهر )



قدس از وضعيت نامطلوب خيابانها گزارش مي دهد؛ آسفالت نامناسب معابر مشهد؛ شهروندان مراقب چاله و چاه باشند!






 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم شهریور 1388ساعت 9:39  توسط zibagod-ز-سین-تقی زاده   | 

اتوبوس زمان

 

این شبها سریال زیبای چنجمین خورشید در حال پخش است ،سریالی که حال وهوای کاملا متفاوتی نسبت به دیگر سریالهای مناسبتی دارد .

همه مشتاقیم بدانیم آیا محسن (حمید گودرزی )می تواند به 24 سال قبل برگردد و جلوی ازدواج خواهرش  وخیلی از اتفاقهای دیگررا بگیرد ؟

شاید مهمترین نکته ای که این سریال برای مخاطب برجا بگذارید همین سئوال اساسی باشد که اگر امکان برگشت به گذشته وجود داشته باشد ؛آیا میتوان جلوی خیلی از مشکلات را گرفت ومطمئن شد که همه چیز خوب پیش خواهد رفت ؟

ازتعدادی از دوستانم و مردم داخل اتوبوس وچند مشتری نانوایی خواهش کردم به من بگویند اگر روزی روزگاری اتوبوسی ساخته شد که آدمها را به گذشته شان می برد آنوقت آنها دوست داشتند در چند سالگی یعنی سر چه سالی پیاده شوند ؟

(چیزی شبیه سئوالی که معمولا از هنر پیشه ها می شود که اگر دوباره متولد شوند آیا بازهم شغل هنر پیشگی را انتخاب می کنند ؟ومعمولا جواب این سئوال مثبت است !!!)

یک خانم خانه دار ایستگاه18 سالگی اش را انتخاب می کند ،یعنی همان موقع که نباید از رد شدن در کنکور ناامید می شد و تلاشش دوباره ای میکرد تا امروز یک تحصیل کرده وصاحب مقام ومنصب می بود نه یک زن خانه دار که تمام روزش در آشپزخانه می گذرد .

نفر بعدی یک مرد میانسال است که 20 سال پیش را انتخاب می کند چون در آن وقت پدرش هنوز زنده بود و میتوانست چیز های زیادی از او یاد بگیرد و قدرش را بداند.

بعدی جوان 23 ساله ای است که پایش توی گچ است ودوست داشت این اتوبوس او را به هشت روزقبل ببرد تا با رفیقش سوار موتور نمی شد وتصادف نمی کرد ودوستش را از دست نمی داد و....

مرد کاسبی که سرش خیلی شلوغ بود هم میگوید :دوست دارد به پنج سال پیش برگردد ،یعنی همان زمانی که اولین سیگار را کشید و حالا نمی تواند ترکش کند .

خانم جوانی دوست داشت به کودکی هایش برگردد و یک بار دیگر عروسک بازی کند وتجربه های کودکی اش را تکرار کند ولذت ببرد چرا که فکر میکند زندگی های امروزی خیلی مادی شده واز آن لذت های ناب کودکی دیگر خبری نیست .

پیر مرد کمر خمیده ای می گوید دوست داشت به 60 سال قبل برمیگشت و از جوانیش بیشتر استفاده می کرد وبه قول خودش قدر جوانیش را بیشتر میدانست !پسر 39 ساله  این آقا هم دوست داشت به 10 ،15سال پیش برمیگشت و از فکرهای خوب توی سرش بیشتر استفاده میکرد وراه بهتری برای زندگی اش در پیش میگرفت .

دخترنابینایی هم دوست داشت به 22سال قبل برگردد وجلوی ازدواج فامیلی مادر وپدرش را بگیرد تا خودش وبرادر معلولش به دنیا نمی آمدند ....

بغیر از بعضی ها که به سئوال ما خندیدند و آنرا جدی نگرفتند مابقی نود درصدشان مایل بودند به گذشته برگردند و جلوی خیلی از اتفاقات را بگیرند حتی بعضی ها داشتند حسابی انسانیت به خرج می دادند و دوست داشتند حالا که به گذشته می روند برای دیگران هم کاری کنند مثلا خانمی که دوست داشت وقتی به چند سال قبل برمی گردد جلوی اشتباه خواهرش را بگیرد تا از همسرش جدا نشود وبرای فرزندش مادری کند یا آن دیگری که می خواست به گذشته برگردد تا پدرش را نسبت به خیانت وعواقب  شوم دوستی واعتماد به رفیقش با خبر کندو.....

....مطمئنا اگر این سئوال را از شما بپرسیم شما هم مایل خواهید بود به برهه ای از زمان برگردید وجلوی خطا  یا اشتباهی را بگیرید یا مثل بعضی های دیگر کودکی وجوانی و موقعیت های از دست رفته تان را دوباره تجربه کنید وحتی به دیگران هم کمک کنید .

با پخش این سریال جالب تقریبا همه ما به این موضوع توجه داشته ایم وآرزو میکنیم کاش می شد حمان موقع ودر همان زمان که در موقعیتش قرار داشتیم دچار اشتباه نمی شدیم ،جوگیر می شدیم شتابزده وعجول وبدون تحقیق و توجه عمل نمی کردیم  کاش همه جوانب کاروموانع ومعایب را به خوبی بررسی میکردیم وبا اینده نگر وانتخاب درست دست به کار می شدیم تا هیچوقت دچار خسران نشویم و....الی آخر .

تقریبا همیشه وهر روزه وشاید هر ساعته با اینگونه نصایح خیر خواهانه روبرو باشیم ،تقریبا همه بزرگتر ها وهمه آنها که خیر ما می خواهند وحتی همین رسانه ملی خودمان هم باوسیله کارشناسان خیلی خوبش هر دم ودقیقه همین جور نصایح را به ما میکنند بخصوص در این ماه مبارک رمضان که همه سعی میکنند گوش شنوایی داشته باشند !

حالا سئوال اساسی تر اینست که با وجود اینهمه پند واندرزدهنده های خوب وفراوانی که هست پس چرا ...واقعا چرا اینهمه اشتباه میکنیم ؟

چرا گوش مان حساسیتش را به برخی موضوعات از دست داده است ؟

چرا متو جه برخی اشتباهات که اتفاقا خیلی هم تابلو هستند و همگان درباره اش بارها به ما هشدار داده اند ،نیستیم ونمی شویم ؟!!

از طرف خودم حرف خاصی ندارم اما از امام علی (ع)است که :مردم از زمانه خود بیشتراثر می پذیرند تا از پدر ومادشان .

وباز می فرماید :زمانه گویا ترین پند آموز است ،اگر پذیرنده پند باشی .

وهمچنین :گذشته گذشته است وآینده هنوز نیامده ،امروز را دریاب.

امروز میتواند همان دیروزی باشد که آرزو می کرده باشیم به آن برگردیم ،پس پاس بداریم امروز واینکمان را که در گذر است !!!

وآخر اینکه :همان خدایی که راه توبه ودرهای بخشش را به مان نشان داده میگوید که جایزبه خطاییم !اما فقط خطا نه گناه وخسران وتباهی !

میشود راها را چه درست وچه اشتباه انتخاب کرد وپند گرفت وپند داد و توبه کرد وپاک شد .

شبها وروزهای خوب ماه مبارک رمضان را دریابیم که خیلی زود به فطر می رسد و این فرصت تا سال بعد به تعویق می افتد .التماس دعا .

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم شهریور 1388ساعت 3:47  توسط zibagod-ز-سین-تقی زاده   | 

چومونگ جان

 

 سانگ ایل گوک از دوبله مجموعه تلویزیونی «افسانه جومونگ» حیرت زده شد - «علیرضا باشکندی» مدیر دوبلاژ مجموعه تلویزیونی «افسانه جومونگ» و دوبلور نقش «جومونگ» در گفت و گوی اختصاصی با خراسان با اشاره به این که با بازیگر نقش جومونگ «سانگ ایل گوک» دیداری داشته و او در ایران به تماشای دوبله مجموعه نشسته است، گفت: سه شب به دیدار این بازیگر کره ای رفتیم. شب اول سفارت کره از ما دعوت به عمل آورد و دو شب دیگر از سوی یکی از شرکت های صوتی و تصویری دعوت شدیم و به دیدار این بازیگر رفتیم. وی در پاسخ به این پرسش که در این دیدار چه سؤالاتی از یکدیگر پرسیدید اظهار داشت: من سؤالی از او نپرسیدم. ابتدا آقای «سانگ ایل گوک» خودش را معرفی کرد و چون از قبل خبر استقبال مردم ایران و دوبله خوب جومونگ را شنیده بود، خیلی مشتاق بود با ما دیدار کند. به خصوص خیلی دوست داشت من را از نزدیک ببیند و با هم آشنا شویم.دوبلور نقش جومونگ ادامه داد: این بازیگر گفت که از دوبله مجموعه تلویزیونی «افسانه جومونگ» حیرت زده شدم. سپس به تماشای دوبله کار نشست و حیرت زده دوبله کار را از تلویزیون تماشا می کرد. همه اطرافش ایستاده بودند و عکس می گرفتند ولی آقای سانگ ایل گوک حواسش به کسی نبود و فقط مجموعه را می دید.«باشکندی» تصریح کرد: برای من و خانم ها آزیتا و رزیتا یاراحمدی (دوبلورهای نقش های بانوی اول دربار و سوسانو) کتابچه عکس های خودش را هدیه داد و روی 3 کتابچه هم به زبان کره ای نوشت که صدایتان بهتر از صدای کره ای هاست. البته اسم های ما را به فارسی نقاشی کرد و نوشت. این بازیگر نقاشی اش بسیار خوب بود و مانند خط ما اسامی مان را در کتابچه عکس هایش نوشت و به ما هدیه داد. وی عنوان کرد: من و بازیگر نقش جومونگ درباره دوبله مجموعه و هم چنین سختی کار صحبت کردیم. او از من پرسید من هنگامی که حرف می زدم صدایم دو رگه می شد شما در دوبله با صدای من چه کاری انجام دادید؟ به او گفتم این جزو کارهای حرفه ای در عرصه دوبله است و ما این دو رگه شدن صدایتان را رفع کردیم.مدیر دوبلاژ مجموعه تلویزیونی «افسانه جومونگ» افزود: در این دیدار به او گفتم جای جومونگ حرف زدن برایم افتخاری نبود مانند یک جوان دیگری بود که در هر مجموعه ای می توانستم بگویم.«باشکندی» در پاسخ به این پرسش که چه تفاوت هایی میان جومونگی که در مجموعه دیدید با جومونگی که در ایران دیدید وجود داشت، گفت: از لحاظ شکل و شمایل بسیار تفاوت داشت. او در مجموعه خیلی مرد با اقتداری بود ولی این جا یک جوان بسیار ساده، خوش منش و راحت بود. صدایش هم با صدایی که در مجموعه شنیدم فرق داشت، در حالت عادی صدایش شبیه صدای خود من بود ولی در مجموعه صدایش خیلی تغییر داشت و خیلی محکم حرف می زد. درست همان کاری که من در دوبله نقش جومونگ انجام دادم.وی در پایان افزود: در مجموعه تلویزیونی «بشارت منجی» دوبلور نقش مسیح بودم و لذت می برم جای چنین انسان هایی صحبت کنم. مسیح انسانی ایده آل است و اگر صدای من در صورتش بنشیند طبیعی است که لذت می برم.

از خانم ضیغمی بخاطر تهیه این گزارش خیلی ممنونم.

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم شهریور 1388ساعت 3:24  توسط zibagod-ز-سین-تقی زاده   |